۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

نه به جمهوری اسلامی،نه به خاتمی شیاد؛آری به حکومت ایرانی

طوطی نظام و حرف‌های تکراری



اقای خاتمی شما ملت رو چی فرض کردید؟فکر میکنید ما هم مثل پدرانمون عقلمون رو از دست دادیم؟پس از32سال جنایات جمهوری اسلامی فکر میکنید بازهم میریم زیرعلم اسلام سیاسی؟ زهی خیال باطل! اقای خاتمی دوران جمهوری اسلامی دیگر به پایان رسیده وبزودی این رژیم به زباله دان تاریخ می پیوندد. شما در طی این ماه ها ثابت کردید که از ده تا مثل احمدی نژاد شیادتر وکلاهبردار هستید دیر نیست روزی که اتش خشم این ملت دامان تو وامثال تو را نیز خواهد گرفت پس لطفا ساکت شو...
و در اخر یک جمله درپاسخ  به همه ی انانی که خواهان حفظ جمهوری ننگین اسلامی و ولایت فقیه(بازگشت به دوران طلایی امام!!!)هستند:نه به جمهوری اسلامی،نه به خاتمی شیاد؛اری به حکومت ایرانی

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

یاداوری گوشه ای ازحرکت های اعتراضی جنبش ماهستیم پیش ازجنبش سبز ودیدگاه برخی فعالین سیاسی دران زمان



مقاله ای از کوروش گلنام (اسفند ماه سال1387)
چهار هفته با نام و بوی خوش نان
چهار هفته گردهم آیی پی در پی در هر پنجشنبه دربرابر نانوایی ها با نام و بوی خوش نان،چهار هفته گرد همآیی با دو واژه در جمله زیبای "ما هستیم"، چهار هفته موج، موج آدم ها، هم گام وهم نوا در شور و عشق و امید، با همدلی ای باور نکردنی در حرکتی رو به پیش! به راستی چه کسی می توانست بپندارد که این جنبش با چنین شتابی چنین گسترش یابد؟ اگر هواداران جنبش در آغاز ودر هفته نخست "پنجشنبه نان" این کوشش، در 7 یا 8 شهر بزرگ ایران گرد آمدند، در هفته چهارم آن، پنجشنبه اول اسفند، می توان با اطمینان گفت که گرد همآیی با پیشرفتی شگفت در سراسر ایران انجام گرفت. از شهرهای کوچک تا شهرهای بزرگ، در هر شهر گاه در چندین وچند گوشه شهر! هواداران روز بروز بیشتر جنبش ملی ما هستیم، با اراده ای استوارتر، پرشور و شادمان تر و با چهره هایی پر امیدتر گرد هم آمدند و نشان دادند که حکومت اسلامی اینک به راستی باجنبشی مردمی و توانا روبرو شده است که به شکلی کاملن مسالمت جویانه ولی پایدار ونه تسلیم شونده تهدید وشانتاژ وسرکوب، آشکار و با دستان خالی ولی با دل هایی پر امید، خردمندانه و هدفمند، در راه خوشبختی آینده خود و فرزندانشان و برای تعیین نهایی سرنوشت خود با حکومتی که کمترین ندای آزادی خواهی و حق خواهی آنان را پا خشونت و بی اخلاقی وهتاکی ویژه خود، سرکوب وخفه می کند، به شکلی جدی پابه میدان نهاده است. جنبشی که به هیچ سازمان سیاسی وابسته نیست و وابسته نیز نخواهد شد. جنبشی که نه تنها از سوی سازمان های سیاسی تا کنون یاری نشده است که شوربختانه هم چنان از سوی آنان با سکوت شگفت آوری روبروست. جنبش ولی بی توجه به این نکته ها، کار خود را به پیش برده و چنان با شتاب پیش رفته و چنان در دل مردم جا باز نموده است که سرانجام سکوت کنندگان را نیز به سخن خواهد آورد زیرا این جنبشی است مردمی که توانسته است درد و رنج و خواست مردم را فریاد نماید. جنبشی است که اگر سازمان دهی درستی بیابد بی هیچ تردید، نیروی سرکوبگر حکومت در برابر آن تاب و توان رویارویی را نخواهد داشت.
هنوز هم دیر نیست
اگر سازمان های سیاسی آزادی خواه وکوشا در درون ایران با گرفتاری های سیاسی/امنیتی سخت و فراوانی روبرو بوده و به راستی نمی توانند به روشنی پشتیبانی خود را از این جنبش پویا نشان دهند، سکوت سازمان های سیاسی و کوشندگان سیاسی در برون مرز با داشتن آزادی و امکان های فراوانی که دارند، حقیقتن پرسش بر انگیز است. باید امیدوار بود که نگاه ایدئولوژیک، گروه گرایی، خود بینی، خود خواهی، خود محور بینی، تنگ چشمی و... سبب چنین سکوتی نبوده باشد و این هم میهنا ن گرامی که حتمن درد آزادی و عشق به مردم و ایران دارند، در دوران ارزیابی جنبش به سر برده و در آینده آنان نیز همراه با جنبش وارد میدان این مبارزه رو در رو و گسترده با رژیم خواهند شد زیرا هنوز هم دیر نیست. نمی توان خواهان آزادی میهن و مردم بود ولی چنین کوشش ها و گرد همآیی های گسترده در ابران با دستی خالی در برابر نیروهای تا به دندان مسلح رژیم را ندیده گرفت وتنها سکوت پیشه کرد!
چند نکته مهم
نخست کرمانشاه:
الف ـ چرا حکومت به کرمانشاه و جنبش ما هستیم در این شهر، چنین حساس بوده و از گسترش آن تا این اندازه هراسناک است؟ چند مورد زیر شاید بتواند انگیزه این حساسیت و هراس را روشن کند:
1 ـ پوشیده نیست که کرمانشاه(کرماشان) مرکز استان پنجم، محور ناحیه باختر ایران و یکی از مهمترین و پر جمعیت ترین شهر های منطقه کرد نشین ایران است. (1)
2 ـ نزدیک مرز با عراق و شاه راه گذر به کشور عراق است.
3 ـ نیروهای آمریکایی همچنان در عراق و در مرز های عراق با ایران هستند و حکومت دشمن جو و دشمن خو، سال هاست که چشمی نگران ماندگاری قدرت خود، به این موجودیت داشته است.
4 ـ کردهای زحمتکش در باختر ایران، در شهرهای گوناگون استان کردستان و کرمانشاه در مدت سه دهه حکومت ستم کار اسلامی، سخت ترین روزگار را داشته و ملایان، زده، کشته و نابود کرده اند و مردم این منطقه هم چون بلوچ ها، بهاییان، یهودیان و درویشان، سختی های وحشتناکی را از سر گذرانده اند. بنا بر این کینه ژرفی نسبت به حکومت در این ناحیه ایران وجود دارد که تا فر و افکندن حکومت ملایان، هم چنان پا بر جا خواهد بود.
5 ـ نفوذ چریک های مسلح کرد در منطقه و اینک سازمانی بنام پژاک که در گیری های خونینی با حکومت داشته و چنان که گفته می شود با چریک های کرد ترکیه نزدیکی دارد.
6 ـ سر سختی و سلحشوری مردم این ناحیه به ویژه هم میهنان کرد که در همه این سی سال حکومت هرگز کاملن تسلیم نشده و به گونه ای بر علیه آن مبارزه کرده اند.
همین چند نکته و به وبژه نقش مرکز ی کرمانشاه در باختر ایران، کینه ریشه دار به حکومت و زمینه های مناسب گسترش مبارزه با گسترش جنبش ما هستیم، نزدیکی این بزرگترین شهر باختر ایران به مرز عراق و وجود سربازان آمریکایی در منطقه و کوشش حکومت برای با ثبات و توانا نشان دادن خود در راه گفت وگو و سازش باآمریکا، بسنده است که دریابیم گسترش جنبش در این منطقه چه کوبش ها(ضربه ها) وآسیب های سنگینی به رژیم وارد آورده و چگونه گسترش جنبش می تواند درد سر های بزرگی برای رژیم به وجود آورده و سیاست های او را در هم بریزد.
هم میهنان گرامی و هواداران جنبش در کرمانشاه توجه داشته باشند که کوشش های آنان تا چه اندازه اثر گذار بوده و آنان از چه موقعیت و توان خرد کننده ای بر خوردار هستند و پی گیری کار جنبش ما هستیم در کرمانشاه چگونه می تواندتاثیر بزرگ وتعیین کننده ای در کار جنبش در همه ایران داشته باشد.
ب ـ هواداران گرامی جنبش که تا کنون کوشش، شوق وشور، سر زندگی، توانایی، هم بستگی، هم راهی و هم خوانی کم مانندی از خود نشان داده اند، حتا یک آن نیز از کوشش خود بر دیوار نویسی، آگاهی رسانی، سازمان دهی در گروه های کوچک و ..همه آن چه دیگر را که خود برای پیش برد کار مورد نیاز می دانند، دست بر ندارند که پیروزی و رسیدن به آزادی هم شدنی است و هم نزدیک است زیرا هم رژیم در سراشیب است و سخت سر درگم وگرفتار و هم کمترین تردیدی نکنیم که توانایی مردم هم بسته و هم گام و هدف مند، شگفت انگیزتر و نیرومندتر از آن است که پنداشته شود.
پ ـ هشیاری در برابر نیرنگ های رژیم که منش و روشش است نیز از اهمیت فراوان بر خوردار است. آن ها می توانند در پوشش هوادار جنبش نمایان شوند. شیوه هایی باید یافت که آنان به آسانی شناسایی، شناسانده و بیرون رانده شوند. تا آن جا که شدنی است وابستگان به رژیم، نام های درست و یا ساختگی آن ها، نشانی محل کار، سکونت خود و بستگانشان را باید یافت و به دیگران شناساند و همآن گونه که تا کنون، از آنان فیلم و نوار تهیه و در مکان هایی کاملن پنهان نگاه داشت. امروز با گسترش اینترنت به سادگی می توان این دریافت ها را به برون مرز فرستاده و در بانگ آگاهی در باره وابستگان و تبه کاران رژیم اسلامی، نگاه داری کرد.
ت. در برابر آفت های گوناگون دیگر نیز باید کاملن هشیار بود. یکی از این آفت ها ایجاد کیش شخصیت است و برای کسی مقامی فرا تر از خود او ایجاد کردن. همه می دانیم که ما از کمبود ها و نارسایی های فرهنگی زیادی رنج می بریم. خیلی ساده به کسی دل بسته، او را به مقام خدایی می رسانیم و دیگر به کسی اجازه نمی دهیم حتا از او انتقاد کندو خیلی ساده نیز اگر فردایش آسیبی ببینیم او را نخستین بزه کار به شمار می آوریم. از دیگر سو این جنبش با چاپلوسی، شخصیت پرستی، رهبر پرستی و بت سازی کمترین سازگاری ندارد. به سخنان خود جناب شهرام همایون گوش کنید. بارهاو بارها می گوید عزیزم ما چاکر ومخلص و خاک زیر پا نداریم!
هم رزمان گرامی ،همه ما هر یک به عنوان یک انسان، با همه سستی ها یا توانایی ها، بدی ها وخوبی ها هر یک ارزش خود را داریم. واژه هایی چون نوکرم، چاکرم، خاک زیر پایم، مخلصم و....در جنبش ما هستیم نیست و آن ها را باید به دور ریخت. همه دوست، یار، رفیق، دل سوز، غم خوار، هم راه، هم دم، هم درد، هم میهن یکدیگر هستیم. کسی توانایی بیشتری دارد مورد تحسین و احترام وارزش بیشتر است نه چیزی بیش از این. دوست داشتن و احترام به ارزش ها و توانایی های یک فرد گذاشتن با چاپلوسی و چرب زبانی یکی نیست. بت سازی از کسی خود بخود او را به سوی قدرت واستفاده شخصی از آن می کشاند زیرا قدرت به سادگی می تواند بر تواناترین انسان ها که به رهبری بت شده دگرگونی یافته است نیز سوار شده ازاو همآن بسازد که از استالین، کاسترو، هیتلر، موسولینی، خمینی، پوتین و ..ساخت. در فردای ایران آزاد، آدم ها بر مبنای شایستگی ها و توانایی هایشان برای خدمت به مردم و میهن بر گزیده خواهند شد نه آقایی بر آن ها. راه بر چنین دیدگاه هایی را از هم اکنون باید بست و هشیار بود و با خرد، دانش و آگاهی در راه جنبش گام بر داشت. ایرانی دیگر نه رهبر معظم، نه بت، نه انسانی با نیروی برتر از انسان و نه انسانی با نیروی الهی و نماینده خدا و ... نخواهد داشت. توجه داشته باشیم که جنبش ما هستیم (با پوزش از همه خوانندگان) باچاپلوسی، قربان صدقه رفتن و مجیز گویی و .. هیچ هم گونی ندارد. مهر و دوستی وعشق را با بهترین واژه ها می توان بیان کرد.
سخن آخر
اینک گذشته از دیوار نویسی و "پنجشنبه های نان"، آیین پر شکوه چهارشنبه سوری در پیش است. جنبش ما هستیم می رود که چهارشنبه سوری امسال را چنان با شکوه و با رنگ وبویی دیگر بر گزار کند که دروازه بزرگی بر روی جنبش ملی ما هستیم گشوده و دوره تازه وپر توان دیگری از مبارزه در راه آزادی را آغاز نماید که شاید تعیین کننده شود. از هواداران چنبش در خواست می شود که به دقت به آگاهی هایی که در آینده از سوی شورای همآهنگ کننده جنبش داده می شود که در باره شیوه برگزاری امسال این آیین دیرین ایرانی و هشیاری هایی که به ویژه اینک بایدداشت، توجه فراوان داشته باشند.
جنبش ملی ما هستیم جنبشی است هدف مند، راست گو، راست خو و راستی جو. جنبشی است که خشونت خواه نیست، ولی حق خواه و حق جو است ودر این راه دیگر حتا یک ثانیه نیز کوتاه نمی آید. جنبشی است استوار بر خرد همگانی. چنین جنبشی شکست ناپذیر و بر گشت ناپذیر است.

پا نویس :
1 ـ ) توجه بفرمایید که نگارنده از"مهمترین شهر منطقه کرد نشین" یاد کردم چون بر این دید هستم که بر خلاف دیدگاه بسیاری از هم میهنان، همه ساکنان شهر کرمانشان کرد نیستند. به این نیز توجه شود که از دید من جدایی بین کرد و فارس و... وجود نداشته و نخواهد داشت و همه هم میهن هستیم و نگارنده دوستدار همه هم میهنان از آن میان هم میهنان کرد خود هستم. بیان این مورد، تنها برای بر خورد درست تر است با آن چه بیان می کنیم. این اشتباهی است که هم چون موردهای فراوان دیگر، در ایران رایج شده است زیرا هستند خانواده های فراوانی که کرد نیستند ولی کرمانشاهی هستند و اصولن گویش کرمانشاهی که آمیزه ای است از گویش های گوناگون و در هم آمیزی هایی با گویش ها و زبان کردی داشته و آواها،تاکیدها وشکستگی در بند ـ واژه ها(حرف ها) و واژه های ویژه خود را دارد، بنام گویشی فارسی به شمار می آید زیرا می گوییم"لهجه فارسی کرمانشاهی" که ویژه همین گروه است و اگر چنین نبود چرا ساکنان شهر کرمانشاه فارسی را با گویش ویژه سخن می گویند و همه کردی سخن نمی گویند؟ این بند را من افزودم که دیدگاه خود را بیان کرده باشم و شاید هم میهنانی در کرمانشاه باشند که آن را درست ندانسته و دیدگاه دیگری داشته باشند.

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

مادر سعید زینالی در مصاحبه با روز: بعد از ۱۲ سال نمی دانم بچه ام زنده است یا مرده




مادر سعید زینالی، دانشجویی که 5 روز بعد از 18 تیر 78 بازداشت شد و از آن زمان تاکنون هیچ خبری از وی در دست نیست در مصاحبه با "روز" اعلام کرد با گذشت 12 سال تمام پی گیری های خانواده برای گرفتن خبر بی نتیجه بوده و از سوی مسئولان بی پاسخ مانده است.
سعید زینالی، 23 تیر ماه 1378 در مقابل چشم های مادرش بازداشت شد و از آن تاریخ تاکنون، جز یک تماس تلفنی کوتاه، هیچ خبری از این فارغ التحصیل کامپیوتر دانشگاه تهران در دست نیست.
اکرم نقابی، مادر سعید زینالی که در این سال ها برای گرفتن خبری از فرزندش به تمام ارگان ها و مراکز قضایی و دولتی سر زده می گوید: "12 سال تمام شد، نه به ما می گویند که سعید زنده است و نه می گویند که مرده. من دیگر هیچ از خدا نمیخواهم فقط حتی شده می خواهم جنازه بچه ام را ببینم و دفن اش کنم. دگر چه می توانم بخواهم"؟
خانم نقابی، که سال گذشته به اتفاق دخترش بازداشت شد و دوماه در بند 209 زندان اوین بود و با قرار وثیقه آزاد شده در مصاحبه با "روز" از سعید و پرونده خودش سخن می گوید.

خانم نقابی اکنون 12 سال از وقایع کوی دانشگاه تهران می گذرد؛ چه خبری از سعید دارید؟
هیچی. هر جا رفتیم و پی گیری کردیم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم، نه میدانیم بچه ام زنده است و نه میدانیم مرده و...

ممکن است برگردیم به 12 سال پیش و بفرمایید چه اتفاقی برای سعید افتاد و چگونه بازداشت شد؟
23 تیر 78 بود. منزل ما پونک بود، ما در خانه بودیم که در را زدند. سه نفر آمدند تو و گفتند سئوالاتی از سعید داریم. پدر سعید سر کار بود، هر چه پرسیدیم سعید را کجا می برید گفتند فقط چند سئوال داریم و زود بر میگردد. او را بردند و سه ماه بعد یک تماس دو دقیقه ای گرفت و گفت "حالم خوبه و پی گیر کار من باشید". نه گفت کجا است ونه اینکه چرا او را برده اند و چکار کرده و... ما هم پی گیر شدیم، هر ارگانی که فکر میکنید تا به حال هزاران بار رفته ایم اما هیچ نتیجه ای نگرفته ایم. حدود 6 ماه بعد از تماس سعید، فکر کنم میلاد امام علی بود به ما زنگ زدند و گفتند زنگ زده ایم خبر سلامتی سعید را بدهیم و خوشحالتان کنیم. هر چه پرسیدیم، التماس کردیم و اصرار کردیم که از کجا هستید و سعید کجاست هیچ جوابی ندادند.

روزی که سعید را بازداشت کردند به شما گفتند از کدام ارگان هستند؟ حکمی نشان دادند؟
نگفتند از کجا هستند من هم اینقدر حالم بد شده بود که نپرسیدم گفتند باید خانه را بازرسی کنند و کردند. از خودم بیخود شده بودم وقتی قیافه رنگ پریده سعید را دیدم. اینقدر هم آگاه نبودم یعنی اصلا به این مسائل اشنا نبودم که حکمی بخواهم و...

خب این مدت که پی گیری می کنید به شما چه پاسخی میدهند؟
مدام می گویند در حال پی گیری هستیم تا به حال نگفته اند سعید کجا است و چه بر سر او آمده، آیا زنده است یا مرده.فقط از دفتر آقای نقدی آن موقع به ما گفته بودند که بچه ات را واحد عملیات ما گرفته و بیخود نیایید هر موقع لازم بود خودمان تماس می گیریم. اما هیچ خبری نشد. بعد که آقای قالیباف شد فرمانده نیروی انتظامی از دفتر او سرهنگ فاطمی زنگ زد و گفت عکسی از سعید بیاورید تا پی گیری کنیم.پدر سعید عکس او را برد و گفتند پی گیری میکنیم هفته دیگر ملاقات کنید هفته بعد رفتیم گفتند همین روزها ملاقات می دهیم اما بعد گفتند دست ما نیست و متاسفیم. 4 سال قبل آقای سالارکیا گفت با وزارت اطلاعات صحبت کرده اند و قرار است به ما ملاقات دهند تا سعید را ببینیم. رفتیم دفتر آقای مرتضوی  گفتند ده روز دیگر بیایید. هی ده روز، ده روز تمدید کردند. اخر سرهم گفتند بروید هر موقع لازم بود خودمان تماس می گیریم و فعلا به خود ما هم اجازه نمیدهند و... تمام این سالها اندازه یک کارتن ما فقط  شماره نامه داریم که به ارگان های مختلف از بیت رهبری، وزارت اطلاعات، وزارت کشور و دادستانی و هر جایی که فکر کنید نوشته ایم و رفته ایم پی گیری کرده ایم و در نهایت هم به نتیجه ای نرسیده ایم.

آیا به شما گفته اند اصلا سعید کجا زندانی بوده یا الان کجاست؟
نه هیچ جوابی در این زمینه نمی دهند. ما اینقدر رفتیم و آمدیم که از دفتر آقای دولت ابادی هم از ما خواستند که هر چه نامه و سند و پرونده داریم برای آنها ببریم. بردیم اما هر بار که می رویم می گویند اقای دولت ابادی پی گیر است و به نتیجه که برسیم خبر میدهیم. امروز شوهرم از صبح تا ساعت 4 باز رفته بود اما خب خبری نیست دیگر. هیچ جواب قطعی نمیدهند، فقط می گویند صبر کنید پی گیری میکنیم. اینقدر این سالها گفته اند بیایید فلان جا و بروید بهمان جا و... که دیگر جایی نمانده نرفته باشیم. اینقدر شماره نامه داریم که چی بگویم آخر. نه به ما می گویند هست نه می گویند نیستو نه می گویند زنده است نه می گویند مرده نه می گویند کجاست و...

از دوستان فرزندتان چی؟ از کسانی که آن موقع سر همین مسائل کوی بازداشت شدند آیا کسی خبری از سعید نداشت؟
دوستانش که خبری نداشتند. اما احمد باطبی که بار اول از زندان به مرخصی آمد در اصل در بیمارستان بود که من رفتم دیدن او. نمی گذاشتند اما با مادر احمد صحبت کردیم. احمد می گفت که توی بازجویی ها با سعید بوده اند و صدای سعید را می شنیده و...

خانم نقابی، سعید فعالیت خاصی داشت؟ در کوی دانشگاه و...
من هیچی نمیدانم. خدا شاهد است اصلا نمیدانم سعید با چه کسانی بوده و 18 تیر چه میکرده و نمیکرده. بچه توداری بود فقط 22 سال داشت و تازه می رفت توی 23 سال. نمیدانم اصلا چرا امدند و او را بازداشت کردند. باور کنید اگر میدانستم کاری کرده می بردم و قایم اش میکردم نمیگذاشتم بازداشت اش کنند اما من هم همان قدر خبر دارم که شما خبر دارید. آن موقع ها به پدر سعید که پی گیر بود گفته بودند پسرت توی گروه منوچهر محمدی اینها بوده اماما واقعا هیچی نمیدانیم.

و سال گذشته خود شما و دخترتان بازداشت شدید و رسانه های حکومتی مدعی شدند که شما با مجاهدین ارتباط دارید. بازداشت شما ربطی به سعید و یا پی گیری هایی که می کردید داشت؟
نه خدا شاهد است که من اصلا نمیدانستم منافقین و مجاهدین یعنی چی. من که اصلا آدم سیاسی نبوده ام. 12 سال تمام دنبال نشانی از پسرم دویده ام. یک مصاحبه با صدای آمریکا کرده بودم که ما را گرفتند وبردند 209 اوین. دو ماه آنجا بودیم. گفتند شما توی تظاهرات بودید و با مادران عزادار هستید که انها منافق هستند و... همه اینها دروغ بود تلفن های ما همیشه کنترل می شود و خودشان هم میدانستند و میدانند من با جایی ارتباطی نداشتم و ندارم. به آنها هم گفتم که بعد از شهادت بچه ها در 25 خرداد من هم مادرم رفتم پارک لاله با مادران دیگر؛ دو یا سه بار رفتم، دفعه چهارم مرا با سایر مادران بازداشت کردند. از من می پرسیدند با مادران کجا اشنا شده ای؟ گفتم خود شما در وزرا ما را اشنا کردید. ما پارک می رفتیم اما اکثرا همدیگر را نمی شناختیم فقط همدیگر را در پارک میدیدیم اما وقتی ما را گرفتید وبردید وزرا خب با هم آشنا شدیم. مادران هم نه منافق بودند نه ارتباطی داشتند. انها هم مثل من مادر بودند. دو سه جلسه بازجویی هم درباره سعید از من پرسیدند و همه را گفتم گفتند که پی گیری میکنیم ببینیم چه کسانی آن موقع خودسرانه افراد را بازداشت میکردند و از کجا دستور می گرفتند و... بعد گفتند آن موقع ما نبودیم و دست ما نیست.

الان پرونده شما و دخترتان در چه مرحله ای است؟
آخرین دفاع را گرفته اند. گفتند بعد احضاریه میدهیم یا زنگ می زنیم فعلا که منتظریم ببینیم چی می شود.

و حالا بعد از 12 سال بی خبری از سعید و همچنین بازداشت خود شما و دخترتان خانواده شما چه وضعیتی دارند؟
سعید اولین پسر من بود داشت می رفت توی 23 سال و الان رفت توی 13 سال که او نیست.30 شهریور سعید 36 ساله می شود. پدر سعید کارمند وزارت صنایع بود که دو سال بعد از بازداشت سعید او را با 28 سال سابقه کار بیرون کردند اول گفتند برو یکسال استراحت کن و پا در هوا نگهداشتند و بعد حقوق او را هم قطع کردند و هر چه پی گیری هم کردیم اصلا نگفتند چرا. وکیل هم گرفتیم اما گفت  وزارتخانه جواب نمیدهد و نماینده اش به دادگاه نمی آید. خود من هم که دیگر توانی ندارم. از خدا هیچی نمیخواهم فقط می گویم جنازه بچه ام را ببینم و بعد دفنش کنند. از خدا فقط همین را میخواهم. به خدا زندگی برای ما جهنم است. می گویم خوش به حال کسانی که جنازه بچه هایشان را گرفتند و دفن کردند. چند روز پیش به خانم اعرابی می گفتم کاش جنازه سعید مراهم  بدهند. هر کسی زنگ میزند از جا می پرسم 12 سال است می پرم و می گویم از سعید خبری آورده اند و...

خانم نقابی صحبت خاصی دارید بفرمایید.
فقط از مسئولین میخواهم مرا، دور از جان، سگ پا بوس به حساب بیاورند اما بگذارند بچه ام را ببینم اگر زنده است زنده اش را و اگر مرده است جنازه اش را. دیگر هیچ آرزویی ندارم ما را عین توپ این طرف و آن طرف پرتاب نکنند رفت توی 13 سال به خدا دیگر جانی نداریم. خسته می شویم، می نشینیم و باز دوباره شروع میکنیم. خدا خودش کمک کند و همه مادرهای چشم به راه از چشم به راهی در بیایند.

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

آکسیون نانوایی ها، راهی دیگر برای اغاز دوباره اعتراض ها؟/لزوم استفاده از تاکتیک های جدید حضور-نوشته های یک دانشجوی اخراجی دانشگاه فردوسی مشهد در مورد این طرح

می دانم با دیدن تیتر، همه در برابر آن موضع گرفته اند. ولی از همه شما خواهش دارم تا انتهای مطلب را بخوانید. 

همواره استفاده از نکات مثبت و جبران نکات منفی حرکت های پیشین است که می تواند یک جنبش فراگیر اعتراضی که همگی می دانیم پتانسیل بالایی هم دارد، به سرانجام برساند. 
با احترام به اعضای شورای هماهنگی راه سبز امید، به نظر من هدف از آکسیون هفتگی سه شنبه های اعتراض به درستی مشخص نبود. اگر صرفا برای نشان دادن اعتراض بود، بایستی با هزینه کمتری برگزار می شد. اگر با هدف شکل گیری راهپیمایی بزرگی همچون 25 بهمن بود، بایستی بیشتر بر آن تاکید می شد. در غیر اینصورت منجر به نتیجه ای جز دادن هزینه بیشتر نمی شد؛ که البته این اتفاق نیز رخ داد
 ما یک بار تجربه آکسیون های هفتگی اعتراض را داشته ایم. در سال 87 و در جریان حرکت "ما هستیم"، بعد از چند ماه که از تظاهرات های خیابانی بخصوص در شهرستان ها گذشت، نیروی انتظامی بر حرکت مسلط شد و فرصت حضور خیابانی از ما گرفته شد.  اتفاقا یادم هست که  پس از آخرین تظاهرات که با حضور انبوه نیروهای یگان ویژه انجام نشد، چقدر سرخورده و عصبانی بودم. تظاهرات هایی که شکل نمی گرفت، ولی انبوهی از بازداشت ها را به همراه داشت. پس از این اتفاق، اعضای اصلی این حرکت، تصمیم به تغییر تاکتیک حضور در خیابان گرفتند. 
برای اولین بار اعلام شد که حرکت اعتراضی بعدی، در نانوایی ها شکل خواهد گرفت. با شنیدن این خبر پوزخندی زدم و به کسانی که این طرح را ارائه داده بودند خندیدم.
به هیچ عنوان قصد نداشتم در این حرکت باصطلاح اعتراضی که به نظر مسخره می رسید شرکت. کنم. ولی با اصرار یکی از دوستانم، آن روز از خانه بیرون آمدم و به نانوایی خیابان سعدی(یکی از پرترددترین خیابانهای مشهد) رفتم. بی حال و بی رمق از خیابان را طی کردم  و با نا امیدی به آنسوی خیابان نگاه کردم. چیزی که می دیدم باورکردنی نبود. صف بسیار طویلی در مقابل نانوایی مورد نظر تشکیل شده بود که هر آدم عاقلی می توانست بفهمد که آنجا خبری هست. نفهمیدم که چگونه خودم را به آنجا رساندم و در صف قرار گرفتم!! بسیار خنده دار به نظر می رسید! و خنده دار تر از آن واکنش نیروهای انتظامی و لباس شخصی که در تاریکی در آنسوی خیابان ایستاده بودند و با تعجب ما را نگاه می کردند و هیچ کاری هم نمی توانستند انجام دهند. همه کسانی که در صف بودند، از ماجرا آگاه بودند وهیچ عجله ای برای رفتن به جلو نداشتند! یادم هست چند نفری از کنارم رد شدند و دستاهایشان را به صورت v به ما نشان می دادند و پشت سر هم "ما هستیم" می گفتند! یک نکته خنده دار دیگر بود که هنوز هروقت یادش می افتم نمی توانم جلوی خنده خود را بگیرم. یکی از کسانی که گدایی می کرد از سمت مقابل ما(صف زنها) وارد شد و می گفت نابیناست و به او کمک کنیم. از همان سمتی که آمده بود یکی یکی به او پول دادند و او چشمانش(که می گفت نابیناست) را گرد کرده بود و همین جور تا آخر صف رفت. نمی دانست چه خبر است، ولی فکر می کنم به خوبی فهمید که مردمی که در این صف هستند از جنس دیگری هستند! منظورم ازبیان این مطلب این است که ببینید یک حرکت ساده چه روحیه ای را در بین همه کسانی که آنجا بودند بوجود آورده بود. حدود 2 ساعت بعد یکی از درجه داران نیروی انتظامی با نانوایی صحبت کرد و نانوایی تعطیل شد!! مردمی هم که حالا جمعیتشان زیاد شده بود ناگهان وارد خیابان شدند و "ماهستیم" گویان شروع به دست زدن و سوت زدن  کردند... و نیروی انتظامی همچنان به ما نگاه می کرد و تاقبل از اینکه اولین نفرشان وارد جمعیت شود، همه متفرق شدند!
خوب! واکنش حکومت برای هفته بعدی چه بود؟ بستن آن نانوایی! یعنی واقعا هیچ کار دیگری از دستشان بر نیامد که انجام دهند.
ولی در هفته های بعد نانوایی دیگری شلوغ شد. دقت کنید که بدون هیچگونه هماهنگی رسانه ای این اتفاق رخ داد. یعنی کسانی که می آمدند خودشان مکان را مشخص می کردند. به عنوان مثال، هفته بعد وقتی در گوشه دیگری از شهر تجمع صورت گرفت، تا نیروهای امنیتی متوجه شدند و خودشان را رساندند چندین ساعت زمان برد. حدود یک ماه، پنجشنبه هر هفته اوضاع چنین بود. البته باید بگویم که در یک هفته مانده به چهارشنبه سوری، نیروی انتظامی به همراه موتور سواران با وقاحت تمام به میان صف آمدند و تعداد زیادی از جمله خود من را نیز بازداشت کردند.
ممکن است بپرسید که هدف از این نوع اعتراض چیست؟ حکومت که با این شیوه سرنگون نمی شود.... درست است! حکومت با این شیوه سرنگون نخواهد شد، ولی این آکسیون که هر هفته تداوم خواهد داشت، با کمترین هزینه ممکن، روحیه جنبش را بسیار بالا خواهد برد و طرف مقابل را حداقل تا چندین هفته آچمز خواهد کرد. قصد این حرکت ایجاد تظاهرات میلیونی نیست، ‌بلکه تشکیل هسته های مقاومت است. همواره برای ایجاد یک حرکت عظیم اجتماعی، اولین قدم این است که جامعه را از حالت منفعل بودن خارج کنیم. تجربه من این است که این آکسیون، یکی از موفق ترین آکسیون های اعتراضی بوده است که تا به حال دیده ام. شاید تا آن را تجربه نکنید باورتان نشود. ولی فکرش را بکنید که چنین آکسیون ساده ای وقتی با پتانسیل عظیم جنبش سبز همراه گردد، چه نتایج  بزرگی خواهد داشت. کافیست با خود تصور کنید که یک چهارم جمعیتی که در 25 بهمن به خیابان آمد در یک صف بایستند. مشخص است که همه کسانی که در آنجا حضور دارند متوجه قضیه خواهند شد و هفته های بعد تجمع های بزرگتری شکل خواهد گرفت. چیزی مثل زنجیره انسانی که قبل از انتخابات شکل گرفته بود.
شاید اشتباه ما تا به اینجا این بوده که بعد از انقلابهای پی در پی در کشورهای عربی، ما هم می خواستیم یک روز بیرون بیاییم و کار را تمام کنیم. در حالیکه سقوط یک حکومت، پله به پله و با برنامه، با هزینه بسیار کمتری ممکن است.
به هر حال این پیشنهادی است که به نظر من برای تزریق روحیه و آماده شدن برای یک حرکت بزرگ بسیار مناسب خواهد بود. تا نظر دوستان چه باشد.


                 http://khizesh-sevom.blogspot.com/2011/04/blog-post_16.html

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

فراخوان جنبش ماهستیم؛نه به این سکوت




چشمزَد به دو سال پیش و رویدادهای در پیوند با انتصابات

به یاد دارم در کش و قوس انتصابات)ِهماره با تقلب)22 خرداد 88 جمهوری اسلامی، در حالی که حکومت کوشیده بود با برنامه ی فریبنده ی مناظره ها، مردم نا امید و رمیده از باندهای گوناگون حکومت –ار اصلاح طلبش تا اصول گرایش- را پای صندوق های پر از دروغ و تقلب بکشاند، داشتم از خیابان می گذشتم؛ بچه ها –که شوربختانه آنها هم از رنگ بازی دغلکاران و صحنه گردانان انتخابات در امان نمانده بودند- مشغول بازی بودند و رفتگر زحمت کش محل هم مشغول جارو زدن پیاده رو بود. یکی از بچه ها با همان لحن کودکان خطاب به پیرمرد رفتگر گفت: "عمو جون! رای شما چه رنگیه؟ سبزه؟" پیرمرد که متوجه ی منظور کودک شده بود، بدون مکث، گفت: " عمو جان! چه فرقی می کنه، سبز و سرخ نداره که، هر کی بیاد اوضاع ما همینه که هست!..."

چشمزَد به سه سال پیش و برنامه ی پنجشنبه های نان

یادم است تا پیش از آشنایی با جنبش ما هستیم و بویژه برنامه ی نانوایی ها و پنج شنبه های نان، آدم مغرور و زودرنجی بودم؛ یکی از چیزهایی که از انجامش فراری بودم، ایستادن در صف های بلند نانوایی و زُل زدن به یک گوشه و گوش دادن به سخنان روزمره و تکراری این و آن بود، تا اینکه نوبتم شود. برای همین تا می توانستم به نانوایی نمی رفتم و نان فانتزی و باگت و یا نان های بسته بندی شده ی ایرانی را از فروشگاه می خریدم. منی که ادعای ایرانی بودن و ایران دوستی می کردم، بخاطر خستگی و تنبلی از ایستادن طولانی در صف نانوایی، از خیر عطر و طعم نان سنگک و تافتون می گذشتم!

اما وقتی طرح پنج شنبه های نان اجرا شد، وقتی برای نخستین بار رفتم و مردم را دیدم که از هر قشر و طبقه آمده اند، در چشم آنها نور دیگری را دیدم. همه می دانستند برای چه آمده اند. انگار عطر واقعی نان ایرانی را حس می کردم. انگار آرد و آب و خمیر این نان، چیز دیگری بود!

آری این نان، خمیرش، مهر به میهن و هم میهن بود... .

چهره ی آن روزهای مردم با اکنون و پس از انتصابات، کاملا متفاوت بود. بجای ناامیدی، برق امید و شوق و میل به پیشرفت و دگرگونی را می شد در چهره ی مردم دید.

تا پیش از آن زمان، به طور معمول و مرسوم، هر از چند گاهی در صف های بلند نانوایی سر نوبت دعوا و درگیری کوچکی روی می داد. اما اینک، هر کس تا می توانست نوبتش را به پشت سری می داد و خودش به تهِ صف می رفت.

من نیز که زمانی از صف های نانوایی، گریزان بودم، اینک دلم می خواست بیشتر بمانم. دیگر از حرف های تکراری حاضران خسته نمی شدم. همه از جنس من بودند و من از جنس آنها. شاید باورتان نشود اما حس بودن در پاسارگاد را داشتم. نقطه ی مشترک آن گردهمایی(روز کورش در پاسارگاد) و این یکی(پنج شنبه ی نان در نانوایی) در هم دلی و هم آرمانی ایرانیان بود؛ همه آمده بودند "هستی" و "کیستی" خود را به رخ بکشند؛ هستی آنها به عنوان آدم و کیستی آنها به عنوان ایرانی... و معنای "ما  هستیم" دقیقا همین است؛ ما هستیم، نقطه ی بلوغ هر ایرانی است. نه، اشتباه نکنید، ما هستیم حزب نیست؛ ما هستیم، همین است که گفتم... .

در صف های نانوایی، کسی نا امید نبود و هرگز مانند آن پیرمرد رفتگر در هنگام انتصابات(که به درستی رای دادن در چارچوب این حکومت را بیهوده دانسته بود) زیر لب زمزمه نمی کرد که "چرا من اینجا هستم و حضور و شرکتم بی فایده است". زیرا همه می دانستند برای چه آمده اند و این حرکت به کدام سمت و سو خواهد رفت. حتا آنها که پیش تر در اثر بخشی این برنامه شک داشتند، بدون ترس یا دلهوره، شادمان و شگفت زده و امیدوار از حضور مردم بودند. آنها دیگر به دنبال گزینش بین بد و بدتر نبودند! همه از پیر و جوان و زن و مرد، برای مهر و عشق آمده بودند. برای نان، برای ایران. آمده بودند تا نانِ عشق به ایران را با هم بخرند. با خود می گفتم: "حتا اگر کمترین نتیجه ی طرح پنج شنبه های نان، همین مهرورزی و یک دلی و یک آرمانی مردم باشد، این طرح پیروز شده و ما پیروز هستیم"... .

حتا پس از رویدادهای خونین جنبش سبز، باز این میل و مهر در من باقی بود که اگر نان خواستیم، پنج شنبه ها همان ساعت 5 به یاد آن روزها بروم و مردم کشورم را ببینم که پیش تر چشم دیدن هم را نداشتند و بیشتر به روبات هایی بی تفاوت به هم نوع شبیه بودند را ببینم که نوبت های خود را به هم می دهند و حتا مایلند پول نان دیگر برادر و خواهر هم میهن خود را نیز حساب کنند!

خیلی خرسندم که این برنامه دگربار آغاز شده است و با خودم پیمان می بندم که تا توان در تنم و جان در قلمم دارم و در زندانِ کوچکتر ِ زندانِ بزرگمان ایران گرفتار نشده ام، این برنامه را گسترش بدهم و بیشتر درباره ی آن بنویسم و بگویم... .

* * *

پس از یادکرد این دو برهه از گذشته، می خواهم بگویم: تا کی می خواهید در گاهنمای جمهوری اسلامی، به دنبال مناسبتی حکومتی-مذهبی -22 بهمنی، عاشورایی، چیزی- بگردید و از چند هفته قبل از آن، فراخوان بدهید و پوستر و کلیپ بسازید و چشم به راه سبز و سرخ ببندید و بعد یا شاهد چند شلوغی بی هدف، چندین دستگیری و شاید لطمه ی جانی و بدنی باشیم و یا شاهد سکوت و پر شدن خیابان از ماموران سرکوبگر...؟! آخر فایده ی این حرکت های نسنجیده چیست؟! مگر 18 تیر، روز جهانی زن و کارگر و... نیامد و هیچ خبری نشد. اگر پیش تر همه ی این گروه ها و جنبش ها، برنامه ای هم برگزار می کردند (همچون گردهمایی زنان در روز زن، سه سال پیش و...) اینک ثمره ی رویدادهای منتسب به سبز فقط دستگیری و طولانی شدن حبس امثال نسرین ستوده و منصور اسانلو و طبرزدی و.. بوده است؟!  

می خواهم با زبان دل از همه ی هم میهنانم جدا از هر رنگ و دسته ای بخواهم که بیایید و با آمدنتان در صف های نانوایی در سراسر کشور، "نان می خواهیم" و "ایران می خواهیم" را فریاد بزنید. نانی که خمیر مهر میهن و هم میهن است. نانی که نرخش نسبت به سه دهه ی گذشته، پانصد برابر افزایش یافته است! نانی که نیاز هر ایرانی است. نانی که خواستنش و اعتراض به گرانیش، نماد اعتراض به همه ی مشکلات و معضلات کشور است. این نان را بخواهید نه آن رایی را که سه دهه است پشیزی برایش ارزش قائل نیستند و به گفته ی خود دوستان سبز، بیست میلیونش را در یک دوره نادیده می گیرند؛ حال چه فرقی می کند سبز باشد یا سرخ یا آبی یا قهوه ای!!...

ما نان می خواهیم
ما هستیم
سروش سکوت
22 تیر 2570

                      
                      http://iranariai1.blogspot.com/2011/07/blog-post_14.html                 

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

تصاویر جدید شعارنویسی واسکناس نویسی هواداران جنبش ملی ماهستیم


اینها تصاویر جدید شعارنویسی واسکناس نویسی اعضا جنبش ملی ماهستیم می باشد.
قابل توجه کسانی که جنبش ماهستیم را تفرقه انداز وخارج نشین میخوانند! 



















۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

شرح حوادث 18تیر سال1378


در روز 15 تیر 1378 عابرانی که از پیاده رو عبور می کردند این تیتر روزنامه سلام را مشاهده کردند سعید اسلامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است در روز 16 تیر کلیات لایحه اصلاح مطبوعات اصلاح شد و در روز 17 تیر روزنامه سلام توقیف شد.

روزنامه سلام 15 تیر 78
روزنامه سلام بر اساس شکایت اولیه وزارت اطلاعات و بع حکم دادگاه ویژه روحانیات تعطیل شد.یکی از دانشجویان به نام فرخ شفیعی بعد از دعای کمیل با پخش اعلامیه ای خواستار تجمع اعتراضی دانشجویان با موضوع اعتراض به توقیف روزنامه سلام شد.
از ساعت 22 هسته اولیه حدود پانزده دانشجو تشکیل می شود در ساختمان 22 که بیشترین تمرکز دانشجو یعنی 600 نفر را در خود داشت عده ای به آنها ملحق می شوند.
در ساعت 22:30 در حدود 150 نفر از دانشجویان در در اصلی کوی تجمع می کنند و شعار می دهند  نگهبان در را باز کن.
پنجشنبه شب تعدادی از دانشجویان کوی امیر آباد دانشگاه تهران در اعتراض به توقیف روزنامه سلام تجمع کردند و خواستار رفع توقیف روزنامه سلام و عدم تصویب قانون اصلاح مطبوعات شدند ادامه اعتراضات از کوی دانشگاه به خیابان کشید و ماموران نیروی انتضامی و لباس شخصی ها از راه رسیدند نیمه شب درگیری بین دانشجویان و ماموران نیروی انتضامی رخ داد.
یگانهای ویژه با سلاح سرد و باتون و گاز اشک آوره به خوابگاه دانشجویان حمله کردند که منجر به کشته شدن سه دانشجو زخمی شدن 1000 دانشجو دستگیر شدن هزار دانشجوی دیگر شدند متعاقب آن ویزر کشور خاتمی نیز استعفا داد.اما خاتمی با استعفای وی موافقت نکرد.
صبح جمعه 18 تیر یگانهای سرکوب دانشگاه را محاصره کردند و به 1300 تن از دانشجویان که شعار می دادند حمله بردند سپس به خوابگاهها حمله بردند و ضمن تخریب ساختمانها با وارد کردن ضربات مرگبار به دانشجویان و پایین انداختن آنها از پنجره چندیدن تن از آنان را به شهادت رساندند.
ظهر جمعه پس از نماز ظهر عده ای از اوباش به دانشجویان حجوم برده و آنها را با ضربات چاقو و پنجه بوکس به شهادت رساندند
در عصر 18 تیر بیش از 1000 تن از دانشجویان با دست و پای شکسته نیاز به رسیدگی پزشکی داشتند از هر سو صدای ناله به گوش می رسید ماموران با حمله به بیمارستانها زخمیان را به نقاط نامعلومی می بردند

محتشمي پور و هادي خامنه اي برای آرام کردن دانشجویان به میان آنها رفتند و سخنرانی کردنداما پس از چند دقیقه با اعتراض شدید دانشجویان روبرو شده و بصورت خفت باری از محل متواری شدند.
فیلم تظاهرات خونین در روز 18 تیر 1378
در روز 19 تیر هزاران دانشجو به خیابان بر علیه رژیم شعار دادند در این روز یک دانشجو از ناحیه چشم مجروح شد و بعد به شهادت رسید چهار نفر دیگر نیز در این حادثه کشته شدند و در تبریز نیز یک نفر

- خبرگزاری فرانسه طی خبری در این‌ باره نوشت: «تظاهرکنندگان که یک پیراهن خون‌آلود برسر دست گرفته بودند، ‌شعار می‌دادند 'دانشجو بپاخیز! برادرت کشته شد! ' برخی دانشجویان که صورت خود را با پارچه پوشانده بودند، فریاد می‌زدند 'مرگ بر استبداد، زنده‌باد آزادی' ».

حوالی غروب هزاران تن از دانشجویان برای برگزاری مراسم یادبودکشته شدگان و اعتراض برای ازادی دستگیر شدگان تحصن کردند
در پی 40 ساعت درگیری رئیس دانشگاه تهران و روئسای دانشکده های آن معاون نیروی انتظامی وزیران فرهنگ و درمان و آموزش عالی استعفا دادند
در روز 20 تیر هزاران تن در اعتراض شعار مرگ بر استبداد سر دادند دانشجویان تبریز و اصفهان و رشت و شیراز و مشهد در حمایت از تهران دست به تظاهرات زدند در تبریز مزدوران به دانشگاه تبریز حمله کردند و هفتصد نفر در این حادثه زخمی شدند تعداد زیادی نیز مفقود و زخمی شدند بازار تبریز نیز در همایت از دانشجویان بسته شد در مشهد یک دختر دانشجو به شهادت رسید
در روز 21 تیر خامنه ای مجبور به واکنش شد
 
دانشجویان ماشین ابطحی را محاصره کردند و شیشه های آن را شکستند و او مجبور به فرار شد استادان در حمایت از دانشجویان به آنها پیوستند در ساعت 4 بعد از ظهر هزاران نفر در روبه روی دانشگاه تهران تظاهرات کردند نیروهای انتظامی به سوی مردم تیر اندازی کردند و چندین نفر را کشته و صدها تن را زخمی کردند.

تصویر یکی از زخمی های وقایع 18 تیر
کلانتری شماره هشت در چهار راه رودکی مردم را مورد حمله قرار می هد و چهار تن به نامهای روزیتا حیدری علی کریمی و محمد محمدی درخیابان انقلاب بوسبله تیر اندازی کشته می شوند.
ساعت 6 بعد از ظهر مزدوران، مردمی را که از درب شرق دانشگاه خارج می شوند به رگبار گلوله می بندند 50-60 نفر از دانشجویان و مردم مجروح و گفته شد تعدادی کشته شدند.
در تبریز نیز کاوه محمدی دانشجوی عمران به ضرب گلوله به شهادت می رسد نیروهای سرکوبگر بیش از صد نفر از دانشجویان را دستگیر می کنند و دددر برررخییی از مناطق شهر تانک ها مستقر می شوند .
در روز سه شنبه 22 تیر خاتمی تظاهر کنندگان را تهدیدبه دستگیری می کند و 5 نفر که دچار تنگی نفس بوده اند در اثر تنفس گاز اشک آور به شهادت می رسند.
در روز چهار شنبه رژیم یک تظاهرات فرمایشی از هواداران خود برگذار می کند و در پنج شنبه 24 تیر عملا در شهر حکومت نظامی به پا می شود.

تصویر یکی از ساختمان های مشرف به کوی دانشگاه

تصویر تظاهرات صدها هزار نفری در روز 18 تیر 1378

تصویر حمله به خوابگاه دانشجویان




تظاهرات دانشجویان در 18 تیر 78

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

فردا 18تیر- به یاد دانشجوی جانباخته زنده یاد حامد نور محمدی ودیگر جانباختگان راه ازادی



فردا 18تیر-به یاد جانباخته ی راه ازادی دانشجوی دلیر حامد نور محمدی ودیگرجانباختگان راه ازادی درسراسر ایران درمیادین اصلی حضور خواهیم یافت.
دانشجو میمیرد،ذلت نمی پذیرد
میجنگیم،می میریم،ایران رو پس میگیریم
تا اخرین نفس ماهستیمV

انگار نه انگار که فردا 18تیر است



فردا 18تیر است ملت در خواب به سرمیبرند ما هم دربالاترین لینک داغ میکنیم دیگه اون شوروهیجان قبل ازاغاز یک حرکت رو نمیشه درجامعه حس کرد شاید این ملت مرده اند اصلا به این فکر نمیکنند که در یک مملکت به اسم ایران دارند زندگی میکنند. نمیدونم چرا دوست ندارم توهین کنم ولی تنها چیزی که این روزها میشه درملت دید یه حس بی خاصیتی است.بجای اینکه درفضای مجازی بدنبال بحث وجدل و پی وبگردی و...هستیم حداقل بد نیست دراین شرایط ما که خودمون رو مبارز میدونیم یه قدم کوچکی برداریم.
کمتر از 24ساعت مونده به 18تیرالان بچه های زیادی درگوشه زندان ها چشم براهند ونگاهشون رو به فردا دوخته اند.
فرصت رو از دست ندهیم. خریدن یک اسپری رنگ وشعارنویسی( با کمی درایت )که هزینه ای نداره بیایید با این کار درد مشترک را بر دیوارهای شهر فریاد کنیم.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

ای دُژخیمِ بدنهاد! آرش نه یک "تن یا "تندیس"، که یک ایران است




دژخیم بدنهاد و دشمن نادان این آب و خاک، باید بداند که آرش نه یک تندیس است که با شکستن آن، بزدایندش و نه یک "تن" است که با نادیده انگاشتن آن، فراموشش کنند... آرش یک باور و اندیشه است. اندیشه ی مهر ایران و باور ِ مرزبانی آن، تا پای جان... آرش، خودِ ایران است...

آرش، نمادِ ویژگی مهرورزی، فروتنی و آشتی جویی ایرانیان در زمان آشتی، و ویژگی جنگ آوری، سخت کمانی و آتشین تیری آنان در زمان جنگ است.

آرش، نشانه ی جانبازی در راه ایران و ایستادگی در برابر دشمن ایران و دلسپاری به مهر ایران است...

* * *

تیرگان، جشن آشتی خواهی ایرانیان و ستایش ستاره ی باران، خجسته باد

یکی دیگر از جشن های اساسی و پایه ای دوازده گانه و ماهانه ی ایرانیان، روز تیر (سیزدهم هر ماه در گاهنمای باستان و ده تیرماه کنونی) از ماه تیر، جشن تیرگان است. جشن ستایش ستاره-ایزد نامدار ایرانی –تیر یا تیشتر- ستاره ی باران، که دشمن اساسی دیو خشکسالی –اپوش- است.

نبرد میان تیشتر و اپوش، نبرد میان همه ی زشتی ها و پلیدی ها و پلشتی ها و سیاهی ها و تاریکی ها با زیبایی ها و پاکی ها و پیراستگی ها و سپیدی ها و روشنی هاست. از این روست که تیشتر همواره به پیکره ی اسبی سپید و درخشان و زیبا با یال های بلند و روشن پیدا می شود و اپوش با اسبی سیاه و چهره ای زشت و گَر. اهریمن بدکنش که دشمن ایران است همواره دروغ و دشمن و خشکسالی را برای ایران خواسته است... کماله دیوان، بیگانگان و اپوش، نماد این سه نیروی بد و اهریمنی هستند... و اینجاست که مهر و اناهیتا و تیشتر برای در هم کوباندن این سه سوی دشمنان ایران، به پیکار با نیروهای اهریمنی می پردازند.

ستیز تیشتر و اپوش، یک ستیز همگانی بین نیکی و بدی است. این نبرد، نخست از درون هر آدمی می اغازد. تیشتر، پشتیبان ایرانیان نیک سرشت، مهرورز، راستگو و جانسپار در راه ایران است که برای دور کردن دشمنان از ایران تا پای جان، می ایستند.

در درازنای سده ها تازش بیگانگان بر نیابوم اهورایی و چندین دوره ی یخ بندان و خشکسالی، نیاکان آموختند که ارزش ریزه ریزه خاک و آب و کوهسار و جنگل این سامان را بدانند و در راه آن، جان را ارزانی دارند. برای همین است که در فرهنگ ایران، آتش و آب و خاک و باد همه ورجاوند و سپندینه(مقدس) اند. این آتش، آتش مهر ایران است که ورجاوند است. چون جان سرما کشیده ی ایرانیان را به گرمای مهر ایران گرم کرده است. باور به ورجاوندی آخشیج های(عناصر) چهارگانه را پیش از آن که در باوری دینی و فرادنیایی بجوییم، می بایستی در ارزشمندی این گوهرها در زندگی ایرانیان جستجو کنیم.

ایرانیان برای ستایش ستاره-ایزد باران –تیر یا تیشتر- روز تیر از ماه تیر –جشن تیرگان- را به درازای ده روز گرامی می داشتند؛ تا اندر یاد داشته باشند که: "دروغ و دشمنی و خشکسالی" از این سرزمین اهورایی دور باشد.

نبرد پایان ناپذیر تیشتر و اپوش، نبرد پایان ناپذیر تاریکی و روشنی، پاکی و پلشتی، پُری و پوکی و خیسی و خشکی، زشتی و زیبایی، نیکی و بدی، راستی و دروغگویی است که با پیروزی گریزناپذیر روشنی بر تاریکی به پایان می رسد. اپوش، دشمن ایران است و تیشتر، دشمن ِ دشمنانِ ایران.

آرش، نه یک تن یا که تندیس که اندیشه ی مرزبانی ایران است

واژه ی آرش، در زبان اوستایی، "ایرخش" است و با واژه های ایران، ایرج، آریا، ایران ویج هم ریشه است که همگی اینها از "ایر" گرفته شده اند و ایر، دو چم یا معنا را می رساند:
یکی) فروتنی و آشتی جویی
دودیگر) آزادگی

بنابراین، "ایران" به چم "سرزمین آزادگان و فروتنان" است. این دو ویژگی همواره در ایرانیان در هنگامه تازش بیگانگان و زمان جنگ ها بوده است.

پس، آرش(ایرخش) نمی تواند نام ِ یک تن باشد؛ وانکه فرنامی است برای ایرانیانی که آزادگی و فروتنی و آشتی جویی در هنگامه ی آشتی، و جنگ آوری و جان سپاری و سخت کمانی و آتشین تیری در هنگامی جنگ، ویژگی، گون و فروزه ی آنان بوده است.

دژخیم بدنهاد و دشمن نادان این آب و خاک، باید بداند که آرش نه یک تندیس است که با شکستن آن، بزدایندش و نه یک "تن" است که با نادیده انگاشتن آن، فراموشش کنند... آرش یک باور و اندیشه است. اندیشه ی مهر ایران و باور ِ مرزبانی آن، تا پای جان... آرش، خودِ ایران است...

آرش، دستان زنِ داستان ایران و ایرانیانی است که همیشه، فروتنانه و آشتی جویانه، بدون سودای هیچ کشورگشایی یا جنگ سالاری و چشم داشت به سرزمین دیگر، زیستند، اما همسایگانی خونریز و بیگانگانی دَدمنش، سده های بی شمار به ایران و ایرانیان تاختند.

آرش، نشانه ی جانبازی در راه ایران و ایستادگی در برابر دشمن ایران و دلسپاری به مهر ایران است...

* * *

ایرانیانی که تا پیش از یورش تاراجگران، مهر و راستی و خرد و آشتی را اساس کار خود وی نهادند، در هنگامه ی تازش و تاراج، همه هم دل و هم بسته و هم آرمان:

ز بـهر بـــر و بـــوم و پــیوند خویش
همــان از بـــر زاد و فــرزند خویش

همه سر بسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

امروز و در هنگامه ی سرنوشت ساز میهن که دشمن ددمنش و دیو سرشت خانگی –جمهوری جهل و جور و جنون اسلامی- نه اندر خور فرزندان آن نیاکان بزرگ بُوَد که خاموشی برگزینند تا دستاوردهای پدران را بیگانگان اشغالگر به تاراج برند یا به ویرانی کشند.


سروش سکوت
جشن تیرگان 2570
ایران

نبرد پایان ناپذیر روشنی با تاریکی

افسانه یست که در تنگ سینه ی شبرنگ قرون  آفریده شد.
افسانه یست که خواب را از دیده ی حقیقت دروغین آسمان ها ربوده اند.
افسانه مردانی  که جز عشق به ایران رنج هیچ نداشتند.
آریو برزن، آرش کمانگیرنام داشتند.
کرکس های گور آشیان، که از لاشه ی آرزو های مرده ی ستم دیدهگان تغذیه می کنند، راه سفر برگشت ناپذیر مرگ را پیش گرفته اند و بر چیده شدن بساط خون پرور  بوم های ویرانه جوی شبگرد . طبل عصیان (آرش، آریو) را بیدار کرده اند.
و اکنون... چه  قرن ها از پس قرن، که از دوران آریو برزن و آرش سپری شده، در طی این قرون، چه آرش ها، چه آریوها، و چه ضحاک ها که در پهنه ی نبرد پایان نا پذیر تاریکی و روشنی ها، روبه روی هم پنجه نرم نکرده اند.
و سرا پای خاک ایران را، همراه با هر چه امواج سرگشته در هفت شهر عشق به خواب رفته خود نمی دانند به یک شور، یکپارچه فریاد بیدار می کنند که :
زنده باد آریو برزن، آرش... نفرین بر دشمنان ایران.
و این نبرد آشتی ناپذیر تا نابودی اهریمن و دشمنان ایران پایانی نخواهد داشت، و اما پایان این جنایت ها چیست؟ جز سرنگونی به دست هزاران آریو و آرش آفریده شده !

شیلا فرهنگ




                         http://iranariai1.blogspot.com/2011/07/blog-post_04.html